X
تبلیغات
من همان غریب عاشقم...

من همان غریب عاشقم...

به نام آنکه عشق را آفرید تا دستم اینگونه عاشقانه بنویسد برای تو...

خونه جدید...

عزیزان  جان!!!!

تاختی رفتم یه جا دیگه...

www.yedo0one-f.blogfa.com

خوشحال میشم تشریف بیارین...!

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1390ساعت 20:21  توسط فاطمه...  | 

آخیش...

به نام حق...

سلاااااااااااااااااام...سللللووووووم....سلام....علیکم...سلام علیکم...سام علیک...hello...!!!

حالتون؟؟؟احوالتون؟؟؟!!!!

اومدما...!

میدونم که فهمیدین اومدم!!خواستم بگم تا مطمئن تر شید!!!

با یه روحیه جدید...چقدر امروز هوا هوای گریه...نه!!!

هوا چقد خوب بود...خوب نه...عالی بود...

آدما چقد عوض شدن...خوب شدن...

دوسشون دارم...

آخییییییییییششششششششششش...

قلنجم شکست...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 21:22  توسط فاطمه...  | 

به نام حق...

سلام...به همه همسفرای همیشگی...

ببخشید که نبودم باهاتون، جوابتون رو ندادم،بهتون سر نزدم...دوست خوبی نبودم براتون...ببخشید...

چندهفته ای میشه که سردرد شدید دارم نمیتونم بیام نت...امروز بهترم...شکرخدا...

خدا ممنونم ازت...خیلی باهام راه اومدی...خوب تا کردی باهام اما من...

تاحدودی میشه گفت ندیدمت،حست نکردم...

میدونم بخدا...میدونم بی معرفتم...دیگه به روم نیار...

فقط تو نیستی...در حق خیلیا بی معرفتی کردم...ولی تو...

ببخشید...

منو باخودت ببر بجز از اینجا...

غریبه اگه فراموشم نکردی...

اشتباهاتم رو میدونم اما باز ادامه میدم...

نگو به پسرا توجه نکن...پسرا اینجورین اونجورین...من اصلا با اونا کاری ندارم...

غریبه آی غریبه...

ببین دنیا پر از رنج و فریبه....

غریبه آی غریبه...

دلم تنگه،دلم تنگه غریبه...

میخوام یه جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ممتد بزنم با رنگ بنفش!!!!تاشاید خالی شم...

پرم...پر پر...نمیدونم چرا؟؟!!!!

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید...گریه ام را به حساب سفرم نگذارید...

دوست دارم که به پابوسی باران بروم...آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید....

اینقدر آیینه ها را به رخ من نگذارید...اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید...

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد...بس کنید اینهمه دل دوروبرم نگذارید...

آخرین حرف من اینست زمینی نشوید...ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 20:5  توسط فاطمه...  | 

اشتباه...

سلام...

نمیدونم چرا هر وقت میخوام یه چی بنویسم مثه قبلا حس شوخی و بالا رفتن از سقف وبلاگو ندارم!!

کمی حالمو میگیره فضای وبلاگ...آخه پره از خاطرات شیرین...!!

اومدیم یه اعلام وجودی بکنیم و...رفع زحمت...

میدونی؟؟جدیدا یه بحث دیگه ذهن منو مشغولونده...!

یه عزیزی بهم یه چی گفت...میدونی چی؟!

"اگه شب بخوابی،صبح پاشی!بعد ببینی تموم این روزا خواب بوده و دیگه نه من میشنامت نه دوستت دارم،چه میکنی؟...اگه تو خیابون منو ببینی طوری که خیلی غریبه باشیم..."

عجب چیزی گفته ها...

تاحالا بهش فکر نکردم...اما به نظرم خیلی خوبه که از همین الآنش فرض کنم خواب بوده...تا وقتی زدن زیرش،داغون نشم...

نمیدونم شاید موششکیل از منه!!که جدیدا خیلی بد عنق و گنده دماغ شدم...هی غر،شک،بی اعتمادی...

نمیدونم چمه،فقط میدونم حس خوبی ندارم...!

میگن از هرچی بترسی همون سرت میاد،من از...ولش،فقط میترسم...

شاید اون عزیز راس میگه،وقتی میفهمم حرفاش راست بوده که چشامو وا کنم ببینم همش خواب بوده و همه چی پر...

تصور این روزم واسم سخته...خیلی راحت تر میشه قبول کرد تا به عشقت نرسی،اما نمیشه باور کرد که کسی که یه روز دوستت داشت و دوسش داشتی،حسی بهت نداره...حتی تورو نمیشناسه...نه؟؟!

نمیدونم شاید من اشتباه میکنم...من به هیچی اعتماد ندارم...تقصیر همه پسراس...مجبورم همه رو به یه چوب برونم...منو مقصر ندون...فکر نکن دارم شعار میدم...دلم میخواد برم کما...درباره همه چی حرف دارم،شک دارم،اعتماد ندارم...به نظرم هیچی مطلق نیس...میفهمی؟؟؟؟هم من مقصرم میتونم باشم،هم تو...مطمئنا تو...

درمورد همه چی...

شاید...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 16:52  توسط فاطمه...  | 

روزای خاکستری...

سلام...

بعد ازیه مدت طولانی...دوباره اومدم!میدونم خوش اومدم...

اما این دفعه با روزای خاکستری...

ای همه غمگین!

اگر تنها شدی من با توام...

خسته دل از هر که و هر جا شدی من با توام...

از غمت گریان منم،شب تا سحر دل به قربانت...

اگر تنها شدی...من با توام...

دروغ...ادعا...

الکی دل خوش کنم به حرفات که چی بشه؟؟بگم وااااااای چه زندگی عالی و فوق توپ و یکی دارم که چی بشه؟؟خودم که میدونم دارم خودمو گول میزنم...همه چی آرومه،من چقد خوشحالم...

آره ارواح...!فاطمه تو زندگی خیلی یکی داری؟؟ناشکری نمیکنم...اما سادگیو خریتم داره خفتم میکنه تا بچسبم به ته دیگ زندگی...

میدونی؟؟؟از اینکه هیچ جوره هیچی بهم ثابت نمیشه خسته ام،از اینکه شک دارم به همه کلافه ام،مثه آدم بشین زندگیتو بکن دیگه...حتما باید کارآگاه بازی دربیاری؟؟ای خدا...

اما از اینکه گفتم تو فقط ادعا داری و....پشیمون نیستم...

چون تموم حرفات یه طرف...حرفاو کارایی که وقت عصبانیت میزنی یه طرف...میگن آدم طرفشو باید اینجور وقتا بشناسه...البت میگن،مثه خیلی چیزا که فقط میگن...

سعی ام بر اینه که حتی الامکان دیگه حرفی نزنم...سکوت...

سکوت بهترین حرف منه...راحت باش هرچی میخوای بگو...تو آزادی...که هرچی میخوای بگی...هرجور میخوای فکر کنی...

دیگه حرفی نیس جز اینکه...

چی بگم که خیلی تنهام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 20:30  توسط فاطمه...  | 

یا خدا...

به نام خدای حسین...

سلام...

دلم گرفته...دلم میخواهد یک سبد ترانه بچینم از باغ آسمان...

برقصم با نور...

دست در دست شقایق بنوازم موسیقی دلنواز نسیم را...

وآنجا که سهراب با واژه های ناب خود در پی خانه دوست می گشت...

بگویم...هرکجا که جام بلورین احساست از باران دوست داشتن پر بود...

خانه دوست آنجاست...اما خانه ما ویران است...

من هنوز محتاج دعام...یادتون نره...

یه مشکلی واسم پیش اومده که...که داره دیوونم میکنه...

و تمام باورهامو داره خراب میکنه...

حسم بهم یه چیزایی میگه...انگار که دارم میپیچم...

عیب نداره...ماهم خدایی داریم...

حال وهوای محرم هواییم کرده...کاش اون که اون بالا نشسته به حق این ماه هوامو داشته باشه...بیشتر از همیشه محتاجشم...

صدای دسته میاد از بیرون...

خدایا...

به حق حسینت کمکم کن...

داغونم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 22:51  توسط فاطمه...  | 

...

سلام...

معذرت بابت غیبت چند روزه...

و تسلیت بابت ماه محرم...

من عاشق محرمم،میشه گریه کرد بی هیچ ترسی...

اما از پرچم بزرگ جلوی دسته ها می ترسم...انگاری بهم اخم کرده...

خدایا...

مگه از این دنیات چی میخوام؟...یه ذره آرامش...

از سادگیم خسته شدم...فقط ازتون میخوام واسم دعا کنین...تورو خدا اگه تو این شبا یه ذره احساس کردین دلتون شکسته منو فراموش نکنین،محتاجم بخدا...یه نیم نگاه امام حسین بندازه بهمون و به واسطه اون خدا هم نگام کنه بسه...یه نیم نگاه...

چشام دیگه نایی نداره...

الکی نیس...واقعا خسته ام...

خدایا....تورو به این شبا قسم...

تورو به اشکایی که واسه حسینت ریختم...کمکم کن...

کمک کن یه کم آروم شم...کمک کن این غوغایی که تو دلمه رو خاموش کنم...

وتو...

تورو به اربابت قسم...بهم دروغ نگو...

ثابت کن بقیه دروغ میگن...

تورو به امام حسین...

تو زیادش کن...اشک که کم ریختم آقا/غصه هامو من...تو خودم ریختم آقا...

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 22:4  توسط فاطمه...  | 

خدا...

سلام...

خدا جونم؟؟...یه معذرت خواهی کوچولو....

منو ببخش خدایا...

خیلی وقته باهات نبودم...انگاری دلت خیلی پره ازم...

حست کردم امروز...انگار خیلی خیلی ناراحتی ازم...به دلایلی که نمیدونم....

واقعا نمیدونم...!!

واقعا انگاری وقته زیادی غرق خوشی و شادی ام یادم میره اینا رو مدیون کی هستم...

نه تنها تو...خیلیا دلشون پره ازم...

باور کن من نمیخوام اینجوری شه اما خب...

تاحالا خیلی سعی کردم بهت نزدیک شم...اما وسطاش یادم میره...

منی که اینهمه دم از دوس داشتن کسی تو زندگیم میزنم...چرا یاد میره تورو؟؟

چرا تو این راهی که دارم میرم این تویی که همیشه هستی باهام؟؟

ازت میخوام مثه همیشه باشی...کم نذاری واسم...

دلم میخواد زل بزنم به آسمونت و فریاد بزنم...

چرا هستی و نیستم؟...

حالا که رو برگ و بارون رد پای نگاتو حس میکنم...حالا که به عمق هدیه هایی که بهم دادی پی بردم...حالا که دارم بزرگ میشم و عاشق....

تنهام نذار...

نذار حس کنم ندارمش...کم دارمش...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 18:3  توسط فاطمه...  | 

تصمیم فاطمه!!!!

سلام...

چه سوت و کوره این موقع...چه حالی داره...

خیلی وقته بیدارم...دلتنگی یهو هجوم آورد به قلب و ذهن و...وجودم!

یه چیزایی دیدم تو وب یه نفر که...اصلا...

بهم ریختم...

واقعا خدا رو شکر میکنم که حداقل با کسی که دوسش دارم هستم...و اگه خرابش نکنن،خواهم بود...

دیگه یه آدم چی میخواد از خدا...

خدایا شکرت...

فکر میکنم باید قدر این لحظاتو بدونم...!!

خیلیا بهم گفتن،اما خب منو که میشناسین...

اما دیگه تصمیمو گرفتم...

تا الآن خیلی اذیتت کردم!!از روی عمد نبوده...ولی خب...پیش میاد دیگه...

فکرامو کردم!اگه قراره جاده ای در پیش باشه بهتره که...که دوتایی باهم بریم...

دیروز اگه اون عشوه ها نبود معلوم نبود چی میشد!استثنائا این دفعه دیگه به خودم افتخار کردم که یه دخترم...!

اذیتام از سر بی اعتمادی به عشق و کشکهای امروزی بود...اما فکر کنم دیگه دارم مطمئن میشم...!البته فکر کنم!

من بی خیال نیستم...یه ذره خونسردم وگرنه خدا میدونه تو دلم چه خبره...

چه جوری میشه به بقیه فهموند که من طرفمو دوس دارم؟؟و آینده ای که قراره بیادو همه جوره قبول دارم؟؟پشیمونیش پای خودم...

بابا ایهاالناس...دوسش دارم خب...(تو به خودت نگیـــــــــــــــــــــر!)

خدا کنه خسته نشی...

منو ببخش،من تو اوج نگرانی و دلهره هم همینجوریم،خونسرد...خونسردی که تا حالا حرص خیلیا رو درآورده!اما خب دلیل نمیشه که بگن دل ندارم...دارم خوبشم دارم...

خنده های دیروزم همینجوری بود!آخه احساس کردم مثه بچه های تخس شیطون شدم که به کاری میکنن اما ادعا دارن که نه...من؟؟نه عمرا...!

سرم پائین بودو داشتم با پام با زمین ور میرفتم!!!+یه خنده ریز...

اما تهش دیگه دستگیرم شد که شوخی نیس...جدیه...!

خدایی اشکم دیگه داشت درمیومد!آخه صوتی-تصویری جذبه ات یه کم...خب...!

خلاصه دیگه...

به قول خودت اولین بار که حرف میزدی پشت تلفن...

"مائیم و نوای بی نوایی..."

عزیــــــــــــــــــــــــــــزمی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 5:20  توسط فاطمه...  | 

...

دیگه این آخر آخرا دلتنگی به اوج رسیده واسه مامان اینا...

امشب ساعت ۱۱ مبپرن تاااااااا ۳ ایشالا میرسن تهران...آخ جون...

یه چی میخوام بگم،اما نمیدونم گفتنش درسته یا نه...

تنها چیزی که از حرفات واقعا به دلم می نشست همون کلمات بود...همونایی که در عوضش دو-سه روز پیش گفتی:دو روز بهت گلم عزیزم گفتم پررو شدی...سرخود شدی...

از گفتن و نوشتن اینا تو وب ترسی ندارم،قصد جار زدنم ندارم به هیچ وجه،فقط میخوام یه کم خالی شم...

اون روز بعد اینکه تلفنو قطع کردم خیلیییی احساس خورد شدن بهم دس داد،خیلی بد بود...فکر کن من با تمام وجود به اون حرفا دل بستم حالا تو میخوای منت بذاری...برا همین گفتم دیگه اصلا دلم نمیخواد اون حرفا رو ازت بشنوم،دلم میخواس از ته دل بود...

من هرجا رفتم قبلش بهت گفتم،خبر دادم چون واقعا واسم مهمی و حرفت سنده واسم...اون روزم گفتی تنها نرو گفتم باشه...نمیدونم بازم کیو دیدی پیش کی بودی که جوگیر شدی و اون طرز صحبت...

شکستم،ناجور...انگار...ولش...

یه بغضی اون لحظه نشست تو گلوم که نمیشد جلوی زهرا بشکنمش...اما شب دیگه نتونستم...گریه کردم...خیلی پر بودم،خیلییییی...

هنوزم واقتی یادم میفته بغض میکنم،این بار دیگه من بچه نشدم،تو بی دلیل خواستی تنبیه کنی این بچه ای رو که داره بزرگ میشه...

یه جوری شدم...

مرسی به یادم بودی و تولدمو تبریک گفتی...اما دلم با این چیزا صاف نمیشه...ترجیحا دردامو بهت نمیگم...باهات دردو دل نمیکنم...باهات راحت نمیشم...ازم انتظار دیگه نداشته باش...

حساسم،یعنی حساس شدم...نمیدونم میدونی یا نه...که رو رفتارت خیلی حساسم،اما این دفعه دیگه الکی نبود...

خیلی بده این حسی که الآن دارم...سرد شدم...مثه سنگ شدم...

من تعصبتو دوس داشتم اما...

اما دیگه فکر میکنم غریبه ای...

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 16:37  توسط فاطمه...  | 

تولدم...!

سلام سلام...

هم عیدتون مبارک هم...!حدس بزنین...

تولد تولد تولدت مبارک...

ای وای اشتباه شد!!!

تولد تولد تولدم مبارررررررررررررررررررک...!

اما اصلا حوصله ندارم ۱۲۰ سال عمر کنم خواهشا نفرین نباشه...دمتون در حال جوش...!

امروز کادو تولد استثنائی گرفتم اونورش ناپیدا...!

رفتیم دیدار رهبر...دمش گرم اما من فقط خواب بودم...،اونم چی؟!بسیجی منجمد...

آقا این خونی که در رگ ماست،خون یخ زده بود فکر نکنم رهبر دیگه نیازی بهش داشته باشه...

اما درکل...رهبر یه چی دیگس...

حالا سر بحث شیرین تولدم!فکر کن شدم ۱۸ ساله...وووووی...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 21:21  توسط فاطمه...  | 

کاملا سیاسی...

این یه پست سیاسیه...بی جنبه هاش نیان plz...

آقا من هی اومدم تو این وب دیگه چیزی نگم مثل اینکه نمیشه...

کی بود؟؟۲۲ خرداد پارسال...

من از اون موقع تا الآن هرکی هرچی گفته درباره دکتر احمدی هیــــــــــــــــچ نگفتم...به جز مواردی که به توهین ختم میشد...اون وقت یه جنگ جهانی میشه...!!

آقا این وب شخصیه نه سیاسی،منم عضو هیچ حزبی نیستم اما خیلی خوب میشه اگه بعضیا حرمت نگه دارن تا این دهن من وا نشه...استغفرالله...!

من طوریم که اگه کوچکترین...به اونی نباید بشه،بشه داغ میکنم جوش میارم نافرم...منظورم دکتره...

این بنده خدا چه هیزم تری به شما فروخته؟؟جز اینه که شب و صبح داره واسه شما جون میکنه؟؟؟ای بابا...

اگه داغ یارانه ها مونده رو دلتون باید بگم که این بحث از زمان آیت الله!!!رفسنجانی بوده و بس...پس الکی نچسبونین به دکتر لطفا....

کردان وزیر کشور بی سواد بود،قبول...چرا کسی نمیگه که آیت الله!!رفسنجانی تا مدرک آیت اللهی تشریف نبردن و از اون چندتا مرجعی که باید تاییدش کنن فقط ۵-۶ تا تاییدش کردن؟؟؟هان؟؟؟د بگید دیگه...

یارانه ها رو میدن اما اول از مناطق محروم...ok؟؟؟

دیگه چی بگم؟؟!!!

آهان...

و بحثی که درباره اینکه چرا دکتر به جای مذاکره میره دعوا...مثه اینکه از خون شاهان بی کفایت هنوز تو رگ بعضیا جاریه...دوسسسسسس دارن پادویی آمریکا و اوباما رو بکنن...ای خدااااا....

چرا میگین دیکتاتور؟ غیر از اینه که هرچی خواستین همون شد و هر...الله اکبر!!!هر کاری خواستین کردین...؟؟مملکت قانون داره خب...گفتیم بیاین از راه قانونی مثه آدم حرفتون رو بزنین انگار نه انگار...دیدین یاسین میخونن تو گوش...؟؟!!!

در ضمن اکثریت آراء یعنی چی؟؟ممنون میشم توضیح بدین!!

مگه رهبر و رئیس جمهور گفتن بیاین تو خیابون؟؟؟بعضیا برن حقشون رو از خمونا بگیرن که فرت فرت بیانیه از خودشون درمیکنن!!جالبه که اراذل میتونن بزنن بکشن اما این وریا نباید دفاع کنن...

نشکنین یه وقت...!

کمی تا قسمتی حرصم خوابیــــــــــــد...!!

دیگه نبینم ادای احمدی نژادو دربیاری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 0:18  توسط فاطمه...  | 

چه خوب...

سلام...

این منم...کسی که ۱۶-۱۷ سال پیش یه جا تو این جهنم خاکی بدنیا اومد...

خیلی وقته بهونه ای برای گریه کردن ندارم...یه بهونه که بشه باهاش گریه کرد...بشه بهش گفت "درد"...اما چند وقته یه حسی دارم بنام...نمیدونم چی میگن بهش...اما عوضش به چی دیگه باعث میشه گریه کنم...نبودن یه کسی کنارم...یه حسی دارم...عجیــــــــــــــبه...

اما همین حس باعث میشه گریه کنم...بد دردیه...

چند وقته حس میکنم ممکنه با دیدن کسی یا شنیدن صدای کسی قلبم از جاش کنده شه...البته ممکنه...حس میکنم علی رغم حرف بقیه "این منم" که کسی رو انتخاب کردم برای خودم...

چند وقته حرف بقیه مهم نیس واسه من...فکر کن!واسه من...

همه اینا فقط چند وقته اعتبار پیدا کرده...

اینکه حس کردم تو زندگیم جدی شدم،جدی به حسی بنام عشق...فکر میکنم،اینکه باید جدی باشم...اینکه دیگه الکی الکی از روی لجبازی و یه سری طالع بینی واسه آذر ماهی ها زندگیمو به بازی نگیرم...ببین!من دارم بزرگ میشم...

مدت کمیه که اطمینان پیدا کردم که ممکنه به کسی تعلق داشته باشم....

ممکنه که بخوام کسی فقط فقط برا من باشه...

ممکنه...

چقدر جدی...چقدر مردونه...چه خوب!

چه خوبه که حسی که فقط با خوندن کتاب قصه بهم دس میداد،حالا دارم حسش میکنم...

چه خوبه که میخوام ملاحظه کسی رو بکنم که فهمیدم ناراحتیش عذابم میده...چه خوبه که دیگه بخاطر لجبازی کسی رو که دوس دارم اذیت نمیکنم...

چه خوبه که تازه دارم دنیای بزرگترا رو تجربه میکنم...

هوا چقد خوبه...فضای تنها و خالی اتاقم چقد دلچسبه...که حتی حاضر نیستم با کاخ ریاست جمهوری!!عوضش کنم...امروز همه چی خوشگله...چرا؟؟

دیشب حرفایی که زدی عالی بود...نمیدونم شاید اونا اثر گذاشته روم...چقـــــــــــــــد خوب...

اما چقد خوب میشد تا توهم حرفامو می فهمیدی...

یه حرفای جدی که من دارم میگم...من نه...دلم داره میگه...

فقط کاش یه نگاه عاشق و یه گوش شنوا بود تا حرفاشو بشنوه و بزرگ شدنش رو ببینه...

تا دلبستگیشو ببینه...تا ببینه "فاطمه" داره اینا رو میگه...

آخ چقد خوب میشد...

بمون...دل من فقط به بودنت خوشه...

"دوستت دارم بابایی..."امضاء...

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 22:13  توسط فاطمه...  | 

اومدم...

کاشکی تورو سرنوشت ازم نگیره...

میترسه دلم بعد رفتنت بمیره...

بمون...

دل من فقط به بودنت خوشه...

منو فکر رفتن تو میکشه...

لحظه هام تباهه بی تو...

زندگیم سیاهه بی تو...

نمیتونم...

سلام...

معذرت بابت غیبت چند روزه...

حرفی نیس برای گفتن،بهانه ای نیس برای نوشتن...گلایه ای نیست...

دل هست،دلتنگی هست اما...

خب به هرحال همه چیو که نمیشه نوشت...!!

تو اون مدت دلتنگیامو با شماها قسمت میکردم،اما خب یکی نبود بگه اگه چیز خوبی بود که تقسیمش نمیکردی...مال خودت!

یه قلب!خب؟تو سینه من میتپه،به چه دردی میخوره؟

وقتی به یکی فکر میکنم ضربانش تند تر میشه...چه حالی داره...وای...

تازه به حرف تو رسیدم...

"هر وقت احساس دلتنگی کردی و چشات پر اشک شد،بدون فهمیدی دوس داشتن چیه...عشق چیه..."

(قال ال...!!)

من فهمیدم...هم من هم...!

عزیـــــــــــــــــــــــــــــزمی...

دوستت دارم بابایی...!(من نگفتما...!)

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 15:59  توسط فاطمه...  | 

تولد تولد...!

خب حالا یه بحث دیگه...!

اگه گفتی؟؟؟؟

آخه الآن کنارم نشسته پررو میشه...!

امروز تولد دختــــــــــــــــــــــــــــــر خالــــــــــــــــــــــــــــه گلمه...!

تولد تولد تولدت مبارک...

مبارک مبارک تولدت مبارک...دیرینگ دینگ دیرینگ دینگ...!!

تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک زهرا جوووووووووووووووووووووووونم...

بووووووووووووووووووووووس...!

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 12:20  توسط فاطمه... 

حرف حساب...

سلام دنیای من...

خیلی ساده اس ابراز احساسات...خیلی ساده اس به بازی گرفتن احساس بقیه...

خیلی ساده اس بودن کنار تو...خیلی سخته رفتن از پیشت...

با شخص خاصی نیستما...با دنیام...

چرا میگن دنیا نامرده؟روزگار؟...

آدما روزگارو میسازن...آدمای نامردی که پره این روزا...

که میگن دوستت دارم و بعد که چشمشون یکی دیگه رو میگیره همه چی تموم...

خیلی راحت میان میگن که موافقی به هم بزنیم؟؟!

خیلی ساده ای...ساده ای که این آدما رو میبینی و دم نمیزنی...

آدمایی که فقط و فقط نامردی رو یاد گرفتن از دنیا...اونم فقط جهت خالی نبودن عریـــــــــــــــــــضه...

بودن اجباره...مثه بودن من...من از مرگ نمیترسم...شعار نیست،واقعیته....

چون تو شادی و ناراحتی واسم فرقی نداره...اتفاقا دوس دارم یه دنیای دیگه رو تجربه کنم البته یه تجربه دائمی...

که دیگه درسی توش نیس واسه آینده...بابا خسته شدم از بس تجربه کردم و امتجان پس دادم بعد درس گرفتم تا دیگه تکرار نشه...

یه تجربه دائمی...

وتو...

فکر نکنی با تو بودن واسم فرقی نداره...اتفاقا با توبودن منو از خواستن این تجربه دائمی منصرف میکنه...

اما...یه کوچولو مـ ـ ـ ـ یـ ـ ـ ـ تــ  ـ ـ ـ رسـ ـ ـ ـ م...بخدا ادا نیست،جدی میگم...

خب؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 11:50  توسط فاطمه...  | 

آخیش...!

ای وای خسته شدم...تازه رسیدم خونه...

دلم انقد برات تنگولیده که نگو...واقعا دارم میگما...

مخصوصا دیشب...اصلا یه دفعه ناجور خواستم پیشم باشی...یه جوری بودم،بی قرار...

هی به زهرا میگفتم من...میخوام!(منظورم اسمشه...!)اما فایده نداشتم اون که نمیتونس تورو پیشم بیاره...

دیروز بعد چند روز دیدمت؟۶-۷ روز فک کنم...

ناراحت نشیا،اما تو این مدت اونقد دلتنگ نشده بودم...دیروزم گفتم که...اصلا معنی دلتنگی و دوس داشتن رو نمیدونم!اما فقط میدونم که الآن دلم تورو میخواد...وحشتناک!

خیلی خسته ام،دلم میخواد بی بی بیام پیشت،اما فردا امتحان دارم،اونم ۲تا،روانشناسی و جغرافی...اه!

فقط میدونم که خیلی دلم میخوادت الآن...دیگه هیچی نمیخوام...

حالا بازم میگم پررو نشی یه وقت...میدونم ذاتا پررویی...منم همین کاراتو دوس دارم...!

(دیووووووووووووووونه...)

فک کنم بی حوصله بودنم تو این مدت بخاطر همین بود...که تقریبا اولین بار بود اینهمه نمی دیدمت...دیروز انگار منو زدن به شارژ...!

حالا بگذریم از اینکه اصلا به روم نیاوردم...

اما اینا دلیل نمیشه که رو در رو بهت بگم دوستت دارم!!اما خودت بگیر دیگه...

دوستت دارم...

 لوووووووووووووووووووووووووووووووس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 16:0  توسط فاطمه...  | 

یه آدم مزخرف...

سلام...

تازه فهمیدم وقتی عصبی میشم تنها کاری که تابلو نور بالا میزنه بستن چشام و باز کردن دهنمه...

نمونه اش امروز تو مدرسه...واقعا متاسفم واسه بعضی پرسنل بعضی مدارس...تقصیر خودش بود...بد حرف زد منم جوابشو دادم...

اون هیچی...منو دریابید...بی معرفتا نمیخواید بشم همون فاطی...؟!اصلا دپرسم نافرم...

برخوردم سرد شده...با خیلیا...با تو...معذرت میخوام چون از ته دلم نیس...

ای بابا...من چرا اینجوری شدم؟حالم از خودم بهم میخوره...

فقط کافیه یه نفر کوچکترین حرفی بزنه..(خدایش بیامرزد...!)

هم دلتنگ مامانم اینام،هم حوصله ندارم...اصلا حال هیچی رو ندارم...با تنهایی حال میکنم...اکثرا تو اتاقم می مونم...مخصوصا وقتایی که زهرا هم هست...

اینجوری نبودما،هرکی هرچی میگفت به حساب شوخی میذاشتم و منم باهاش همنوا میشدم!!البت به جز مواردی که به مامان بابا ختم میشد که اونوقت...آره!!اما حالا قابل شناخت نیستم با قبلا...

نه حال بیرون رفتن دارم،نه حرفی واسه آپ کردن،نه حرفی واسه اس دادن و زنگیدن...

اصلا تنهایی رو ترجیح میدم...

تنهایی رو دوس دارم چون تجربه اش کردم...

تنهایی رو دوس دارم چون عشق دروغین توش نیس....

تنهایی رو دوس دارم چون خداهم تنهاس...

تنهایی رو دوس دارم چون تنها زمانیه که کسی اشکامو کسی نمیبینه...

تنهای رو دوس دارم چون اون وقته که فاطمه واقعی دیده میشه و کسی نیس بگه مگه تو گریه هم میکنی؟؟!...

کاش مامان اینا زود تر بیان تا مجبور نشم انقد برم پیش این و اون...تنهاییم بهم بخوره...

دیروز یه فال پاسور گرفتم دراومد:۱.جدایی...۲. ازت ناراحته...

بعد کی دیگه اومد:ازدواج،عشق،دوس داشتن...

من که اعتقادی ندارم،حتی به خدا بیامرز حافظ....اما این یکی(جدایی...)خیلی فکرمو مشغول کرده...

دلم میخواد این بار یه بارونی بگیره که تنهایی زیرش قدم بزنم...بی هیچ کسی...یه کم معنیشو بفهمم...تنهایی؟

به جای اینکه بزرگتر شم روز به روز دارم بچه تر میشم...مخصوصا این هفته یه آدم دیگه شدم...

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرااااااااااااااااااااا؟؟؟

چمیدونم...

خوابم میاد...اگه بذارین برم بخوابم...

سهم ما یک یادت بخیر ســــــــــــــــــــــــاده....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 16:23  توسط فاطمه...  | 

رو کم کنی...!

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

ببین!!

این گوسفند زبله،نه بره ناقلا...!!

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
باور نداری سی دیشو میارم کفت ببره...!

روش نوشته:گوسفند زبل...!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 22:49  توسط فاطمه... 

این منم...

نمیدانم دل من گرفته یا آسمان همیشه بارانیست....

راستی...سلام زیبای من!

زیبای هزار قصه من!به کدامین گناه مرا اینگونه مجنون وار بدنبال خود میکشی...مگر جرم من چه بود؟مگر چه کردم با دل تو؟...

خسته ام...پاسخ نمیگویی و سکوتت تنها امید من است برای خوشی دل بی کسم...:

سکوت علامت رضاست...

جرم من تنها دوست داشتن تو بود...

سلام...

سرکلاس این متنو نوشتم،دلم گرفته بود...اصلا نمیتونم با کسی دردو دل کنم...بلد نیستم...همه منو با شوخیام میشناسن حالا دلم بگیره فکر میکنن چه فاجعه ای رخ داده...

بابا منم دل دارم...میگیره ول میکنه...اما گیرش بیشتره...

توهم که فکر میکنی بچه ام،عشق چیه...حتی با تو هم نمیتونم حرف دلمو بگم...بخدا دلم داره میترکه...وای خدا...تنها کسی که میدونس و از همه چی خبر داشت جز خدا....بی خیال...

گلوم دردش اومد...فکر کنم بغضه...نمیدونم،شاید...

چشمه اشکم خشک شده،انگار دیگه حسی به کسی ندارم...اولین باره اینجوری شدم،ناجور دلم پره...میخواستم این پستو تو ادامه مطلب با رمز بذارم نیای بخونی بعد...اما پشیمون شدم...

سخته بی کس بودن بین آدمای دورو برت...سخته آدما پر باشن از عشق و همیشه محبت ببینی اما باز خلاء عشق رو حس کنی...دلم تنگ کسی نیست...

من اصلا عاشق نیستم...دیگه هم عاشق نمیشم،قسم میخورم...

وای خدای من،این چه حالیه؟چرا اینجوری شدم،قلبم الکی الکی تند تند میزنه...دستام میلرزه....

پا میشم چشام سیاهی میره...سرم گیج میره...اینا از علائم مرگه،نه؟؟

نه بابا از این شانسا ندارین...اما اگه با من بود دعا دعا میکردم زودتر بیاد...

امیدم بعد خدا تویی...

نفس کشیدن یه کم سخته،یه کم...کمکم کن خدا...

چرا همه میتونن باهام دردو دل کنن اما تا من میام دردمو بگم،هیشکی باورم نمیکنه...یا ته تهش میگن اووووووووووووو فاطی عاشق شده...!!برو بابا...

حرفی ندارم،دارم؟؟نه،نمیدونم شاید...

زود به زود دلم میگیره این روزا...نمیدونم چرا...

ولش...خدا رو عشقس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 15:36  توسط فاطمه...  | 

کاش 24 ساعته پیشش بودم...

عجب...هرچی میخوان میگن بعد میشینن گریه میکنن...

امروز کار داشتم بیرون بودم دیر اومدم خونه،حالا بابامو درآوردن...حق دارن اما من ۱۰۰۰۰ مرتبه به عالمو آدم گفتم تو کارای من دخالت نکنید لطفا...من ۲دقیقه نمیتونم با کسی که دوسش دارم باشم؟در این حد؟؟

جالب اینجاس که میگن محمد(داداشم)بره کلاس مشکل نداره اما تو نرو چون مامانت اینا اجازه نمیدن...حالا منو داری،رفتم زنگیدم مامان بیچارم،برگشته میگه به خدامن روحمم خبر نداره...

ای مامان کجایی که یادت بخیر...

فکر کردن منم مثه بقیه ام بگم چشم دیگه تکرار نمیشه...کاش بودین میدیدین من،فاطمه ای که سالی به دوازده ماه کفری نمیشه تا دودقیقه پیش هاپویی بودم واسه خودم اما حالا...با دیدن اشکای خاله جون بهم ریختم...نمیگن من دیگه بزرگ شدم بیرون کار دارم نمیرم الواطی که...وای خدا دیگه کم کم از گوشام دود میزنه بیرون...

از زهرای گلم(دختر خاله)معذرت میخوام...دیشب حس کردم چه حالی بود...

حالا گیرو گور این و اون مهم نیس...

مهم تویی...

بابااااااااااااااا با معرفت مرامتو عشقس...دمت گرم گلم!زحمت دادم بهت ببخشیـــــــــــــد...!

فکر کن تو این سرما اومد پیشم...جیگرشو...

میبنی فرکانس عوض میکنم؟!آخه قاطی کردم نافرم...

ای خدااااااااا...خسته شدم خوابم میاد فردا امتحان دارم سردمه حوصله ندارم دلتنگم...

بیخال بابا دنیا دو روزه...اما یه دو روز تموم نشدنی که بعضی وقتا اصلا حالشو ندارم...

و تو...

دوستت دارم بیشتر از هر وقت دیگه ای...خستگیم باتو رفع میشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 22:38  توسط فاطمه...  | 

بد بود...

سلام بی سلام...

اصلا حال و حوصله شوخی ندارما...مواظب خودتون باشید چون امنیت جانی ندارین فعلا...

من نمیدونم پس کی Indipendet میشم...مستقل...به تو چه که اشتباه نوشتم،حرف نزنااااااا...

به همه باید جواب پس بدم...چرا؟؟؟!از مامان بزرگ گرفته تا فنچول خونه...بعضی وقتا از همه بدم میاد...آقا من هر جهنم دره ای میرم به خودم ربط داره...نه به هیچ احدالناس دیگه ای...البته به جز...!

*اولا اینکه:1.من این تیپتو دوس دارم...فشن بهت میاد اما نه اندازه این...خب؟

*دوما:من جوگیر نیستم،من درکت میکنم،من فیسسسس و افاده ندارم...خب؟

*سوما:آقاجون شک داری بی بی بیا دنبالم،تعقیب،گریز از مرکز...من که به خودم اعتماد دارم...خب؟

*چهارم:این منم که اعتماد ندارم عزیز من...به احساست اطمینان ندارم...تا حالا نگفتم بهت شاید به مرور زمان حل شد همه چی ok شد،اما تاریخ!!یه چی دیگه میگه...

*پنجم:نگو گور بابای تاریخ،از کجا معلوم توهم مثه اونا نباشی؟چه ضمانتی هس که این رابطه از طرف تو تموم نشه؟هان؟حرف نزن،جواب منو بده...!

*ششم:چشم،سعی میکنم بزرگ شم...

بعدشم من نگات که میکنم هول میشم...دستامو که میگیری همه چی یادم میره...به قول زهرا،خر میشم...واسه اینم هست ک حرفامو نمیشه بگم...

 گلم؟؟

وااااای دیوانه شدم رفت...از یه طرف با دخترخاله زدیم به تیپ و تاپ هم،قشنگ برجکامون خوابید!از یه طرف دارم فکر میکنم به امروز و حرفامون و حرفاشون و حرفات و حرفام و حرف...بازم فاز نول میپرونم!(به قول خودت)...کمکم کن...

من نمیدونم چه جوری،فقط یه جوری منو از این تردید مسخره نجات بده تا به قول خودت کسی رو که دارم از دست ندم...بخدا حتی فکرشم واسم سخته...بخدا...هیچی ولش...

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم/دور از چشمات هرگز آروم نمیشم/عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه/تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه....

تنهام نذار...فکرو خیال داره روانیم میکنه...میدونی چی میگم؟تا میام ۱٪ مطمئن شم همه چی واقعیه یه چی میشنوم یا می بینم که...

اینه حرفم:...

همه میگن تو منو دوس نداری...همشون پشت سر تو بد میگن...نمیدونن تو از آسمون میای...خودشون اهل یه دنیای دیگن...همه میگن اسمشه تو با منی...توی قلب تو یه کم جا ندارم...روی اسم تو باید خط بکشم...برمو چشماتو تنها بذارم...نمیدونن تو بهونه منی...نمیدونن که تو دل نمیشکنی...

تو رو با خیلیا دیدن همشون...همه میگن بی وفایی میکنی...به منم میگن داری محبتو....از چشای اون گدایی میکنی...

کاری کن تا ثابت کنم دروغ میگن....منو از این دودلی دربیار...خواهش میکنم......بخدا بغض داره خفم میکنه...نمیتونم گریه کنم چون...نمیخوام به نبودت فکر کنم اما نمیشه...

حرف آخرم:...

اونا از چشمای تو بی خبرن...نمیدونن که نگات نفس داره...

اونا غافلن که چشم روشنت...تو نور ماه نقره دست داره...

همه میخوان که ازن دست بکشم...همشون بهم میگن دیوونه ای...

نمیدونن تو بهونه منی...معنی شعرای عاشقونه ای...

دوستت......

اه...بابا دوستت دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 22:57  توسط فاطمه...  | 

مجردی...!

سلام سلام...

آقا امشب یک کیفی کردیم...کلا درد دلتنگی و عشق از کلمون پرید...!

بالاخره بعد از کلی دعا و توسل قسمت شد یه شب با دختر خاله عزیــــــــــــز(زهرا) سر کنم!!

این حج رفتن مامان اینام جدا از بحث شیرین سوغاتی یه مزیت داشت اونم اینکه مارو حاجت روا کرد...

آخه نمیدونی که!با اینکه ما خیلی صمیمی و ایناییم،اما طلسم شده که بتونیم با هم باشیم...به جون خودم اگه همین کلاس زبان نبود ما سال تا سال همو نمیدیدیم...!انگار مامانش مهریه رو سنگین کرده اصلا این وصلت سر نمیگیره!!

آقا یک حال میده این زهرا رو حرص بدی!:

۱.بگم دلم واسه...تنگ شده...۲.بخوام ۳۰ ثانیه برم کوچه کامیاران برگردم!۳.تازه امشب کلی کاکائو خوردم اما بعدش با نگاهای خوشمل خشن زهرا همش موند این سر دلم...دیدی؟؟اینجا...!

آخه خیلی روحیه لطیف داشت عاشق که شد بدتر!!قبلا با یه ضرب دست حسابی نهایت محبتو دخترخاله به دختر خاله رو نشون میداد الآن...!اما جدا از شوخی کلا خیلی حال میکنم باهاش...

وبلاگم که زد مثه خودش توووووووپ تکونش نمیده...!وبلاگ همتونم دید حال کرد باهاتون...!دمتون گرم آبرو داری کردین...

خب دیگه چی بگم؟؟!

آهان...

وتو...

بگم؟؟بگم؟؟

نمیگم پررو میشی...!...

خوب بخوابی...!

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 5:26  توسط فاطمه...  | 

اینم رنگ بنفش...

رفتن...

رفتیم فرودگاه بدرقه مامان اینا...با اینکه خیلی گفتم خندیدم تا روحیه جمع عوض شه اما یکیو میخواستم تا منو دریابه...

آخه...بابایی گریه اش گرفت بهم گفت:ما ۳۴ روز نباید شیطونیای تورو ببینیم؟؟!عزیزمی...

دلم واسشون تنگ شد...خیلی زیاد...

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

خوابم میاد...اما حوصله خوابیدن ندارم...دلم اس.ام.اس میخواد!!اگه گفتی کی...؟

چقد ضدحال بود از دور دیدنت واسم...با اون جذبه خاصی که داری...ای جووووونم...

عاشقشم...البت عاشق جذبه ات که دیوونم میکنه...چشامو بستم و چشاتو تصور کردم،بعد جلو دخترخالم(زهرا)گفتم وااای که چقد دلم میخوادش...بی احساس گفت خاک تو سرت...!!

مگه چند وقته ندیدمت؟؟تا این حد؟!خاطرت واسم عزیزه...عزیز ترینی واسم...

تو عـــــــــــــــــــزیــــــــــــــــــــــــز دلمـــــــــــــــــــــــــی...

دوستت دارم به قدر آسمونی که اندازه نداره...

خوب بخوابی گل من...

+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 6:4  توسط فاطمه...  | 

34 روز؟؟

وااااااای...

مامان اینا ساعت ۳ شب میرن...

کجا؟؟؟میرن حج...من تا دیروز عین خیالم نبود...تازه کلی برنامه ریخته بودم با دختر خاله....

اما تازه یادم افتاده که...وای من ۳۴ روز چیکار کنم؟؟؟

مامان کلی اومده خرم کنه بهم گفت واسه ۴ آذر که تولدته واست کادوی خوشمل میخرم و...

من نمیخوااااااام،فک کن ۳۴ رووووووووووووز...اوه...

من میمیرم از دلتنگی،از دیشب شروع شده واسم...عزا گرفتم...

خدا جونم چی میشد مکه وسط تهران بود؟؟به جای این آزادی دولنگه پا کعبه بود...؟؟اه...

ای خداااا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 12:16  توسط فاطمه...  | 

دلم گرفته...

دلم گرفته...خیلی زیاد...

بعضی وقتا به اینکه خودکشی راه خوبیه اعتقاد پیدا میکنم...بعضی وقتا،الآن نه...

هرچی هس زیر سر خراطهاس...

بی وفا عشق من...بخدا اشک من...میمونه رو گونم...تا بیای پیش من...

دلم میخواد یه اقیانوس گریه کنم...دلم میخواد خودمو تو بغل کسی آروم جا کنم که آرامش بگیرم ازش...بعد اون واسم یه شعر زمزمه کنه و منم...شاید اون موقع بتونم بغضمو بشکنم...دلم گریه میخواد...دلم بارون میخواد...یه بارون دو نفری...دلم برگای زرد پائیز میخواد...دلم یه جاده میخواد...که تمومی نداشته باشه...دلم میخواد دستام تو دستای کسی باشه که بدون هیچ ترسی دلمو بهش بدم...و تو این جاده بی نهایت زیر بارون باهاش برم...تا هرجا بخواد...هرجا بیاد...

دلم یه احساس پاک میخواد...گفتم پاک...نه تب تندی که بعدا سرد شه...

تا بتونم برا اون گریه کنم...یه بغضی سنگینی که با یه دریا اشک شکسته نمیشه...میدونم نمیفهمی چی میگم...

دلم میخواد از عاشق شدن بگم... برا اون گریه کنم نه از سر ترس و دلهره از دست دادنش...

دوسش دارم...میخوام باهاش برم تا تهش...حتی اگه دره باشه...اما نه به زور!میخوام اونم بخواد...بخواد که باهام بیاد...نه اینکه از نیمه راه تنهایی ادامه بدم به این بودن اجباری تو این دنیا...

نه مجنون هست...نه لیلایی جرات بودن داره...مجنون واسه لیلی بود بخدا...واضحه؟؟

این مطالب صرفا جهت دردو دل بود نه بچه بازی و ادا...جدی بود...

دلم برات پرپر میزنه...دیوونه...

اما همین دلم حسابی گرفته...حسابی...

من دلم گریه...بغضم شکست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 17:14  توسط فاطمه...  | 

امروز...

آخیشششششششششش...

روز خوبی بود...من آدمیم که نمی تونم تو یه اتاق مرتب دووم بیارم!سخته واسم،اصلا شب خوابم نمی بره...امروز بعد ۲-۳ هفته اومدم دیدم اتاق نه...یه دسته گل!!ظاهرا مامانم نتونسته تحمل کنه...اما خدایی واسه من سخته...اصلا حالم بد میشه از دیدن این اتاق...

اما...مامانی دوستت دارم!دستت مرسی...

تو مدرسه هم همه چی وفق مراده فعلا...هیچی نخونده بودم اما به خیر گذشت...نمیدونم ما دانش آموزا اگه "وجعلنا" نداشتیم چه میکردیم؟؟!!!هرچند من هیچوقت تو خونه درس نخوندم،زنگای تفریح رو خدا ازمون نگیره...اما خدایی اعتقاد پیدا کردم که حافظه ام خوبه،چون سه سوته حفظم همه رو...

دیگه چی بگم؟!

آهان...

وتو...

مزاحم داری؟؟؟؟؟؟خب خدا روشکر...همینو کم داشتیم...دنیا بر عکس شده...

نه که توهم اصلا جواب نمیدی بهشون...من کلا قاطی میکنم وقتی تو،گل من،عزیز من،با کس دیگه ای حتی بحرفی...من،خب؟ میخوام تو فقط فقط برا من باشی...دیگه نمیدونم با چه زبونی بگم...

Iwant you just for myself...ءانا اُطْلبک‌ لی...!

البت نمیخوام به زور گوش کنی به حرفم،اگه مایلی...اصلا میتونی جواب هرکیو میخوای بدی...

به من چه اصلا؟...نه؟؟

فقط دوس دارم بدونم چرا جدیدا انقد طالب و مزاحم پیدا کردی...امیدوارم...هیچی ولش...

دوستت...

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 20:48  توسط فاطمه...  | 

چرت و پرت...

من نباشم یه خارگل جامو تو قلبت میگیره...تو نباشی یه دسته گل جلو چشم من می میره...

من همونم که ساعتا براش بیدار مونده بودی...تا که چشاشو میدیدی تا هفت تا خواب رفته بودی...

دوستت دارم یه عالمه...هرچی بگم بازم کمه...دوستت دارم خیلی زیاد....آخه دلم تورو میخواد...

...

شخصا عاشق این آهنگم...خط آخرشم دقیقا حرف دل منه...

الآن دلتنگم،میدونم که نمیدونی کیو میگم!!ببخشـــــــــــــــــــــید بازم خوابم برد دیشب...

جالبه،قبلا جونم بالا میومد تا بگم ببخشید،اما حالا فرت فرت...!

شب قراره بریم خونه دایی اینا،حوصلشو ندارم بخوام کل کل کنم با اون پسر دایی محترم...سعی میکنم مامانو مخ کنم تا نرم،اگه نشد سعـــــــــــــــی میکنم جواب متلکای پسر داییمو ندم...

چند وقته حرفی ندارم واسه نوشتن،الآنم چون گفتن چرا آپ نمیکنی اومدم...تابلوئه که حرفی ندارم...

از جمعه ها متنفرم...که بخوام برم مهمونی یا تلپ بمونم خونه...منتظرم شب شه بخوابم بعد صبح شه برم مدرسه...بعدم اگه تونستم برم کلاس...بعد...!!وااااااااااااااای کلافه ام،حوصله ندارم،قبول داری جمعه ها چرته؟!

ببین دیگه صدای مخم دراومد چون دیگه بیش از این توان ندارم چرت و پرت بنویسم،خواستم بیام یه چی گفته باشم نگین چراآپ نمیکنی و...!

وتو...

دوستت دارم خیلـــــــــی زیاد...آخه دلم تورو میخـــــــــــــــــــــــواد...

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 12:25  توسط فاطمه...  | 

تسلیم...!

آقا غلط کردم،هر کی میخواد خصوصی بذاره هرکی میخواد عمومی!!!

چه خبره؟!خوردین منو...من فقط گفتم خوشم نمیاد خصوصی بذارن،اما اگه حرفیه که نمیشه تو عموم زد باشه مووووووشششششکیلی نیس خصوصی عنایت کنین...ممنونم!!و یه نکته این که دوستای نازم که نظر میدن لطف کنن یه ایمیلی یا وبی بذارن من بتونم جواب سوالاشونو بدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 21:36  توسط فاطمه... 

شک...

فهمیدم...

مشکل از منه...یعنی یه مشکل دارم که حل شدنی نیس...من،خب؟نمی تونم هیچ چیزو هیچ کسو قبول کنم،باورکنم...به هیچ وجه...باور نمیکنین من تا چیزی بهم ثابت نشه عمرا اگه قبولش کنم...خدا بهم ثابت شده که ایمان دارم بهش...وگرنه اگه صرفا تو گوشم میخوندن که خدا هست،دین هست،عشق هست قبول نداشتم...دیدین قاطی کردم؟؟

انگارهر کی حتی دوستم میخواد کمکم کنه داره دروغ میگه...این یه بیماریه،نه؟!

البت بیماری که دنیا ویروسشو بهم داده...

سارا.ف...ازت معذرت میخوام...اما فک نمی کنم تو میخواستی منو با زهرا آشتی بدی...

اینم یه نمونه بود...چه میشه کرد...

قبلا قبلا یه آدم خوش بین بودم که هر کی هر چی میگفت سه سوت باور میکردم...اما حالا...هنوزم یه آدم ساده ام اما تا حدودی بد بین به آدما...هارت و پورتم الکیه!!چون واقعا ساده ام...

و تو...

گفتی دیگه مسائل خصوصی رو ننویسم،باشه چشم...اما دردو دلم با دوستام تو این وب همچنان باقیست...

خیلی بد اخلاقم...!!یعنی بخاطر همون عدم اعتماد به این واون گنده اخلاقی شدم بیا و ببین...

امروزم یکی از دوستام،عشقش ولش کرد...اینم یه نمونه...بازم میگی نه؟؟؟من رو چه حسابی بگم تو با اینا فرق داری؟؟باور نمیکنی اگه بگم که دارم مثه چی جلو قلبمو میگیرم تا اونقد وابسته نشم...تا شاید مجبور نشم یه روزی مثه دوستم گریه کنم و دس به دامن خدا...

امروز احساس کردم برخوردم چه تاثیری داشت...اما بازم باورم نمیشه که بابت رفتارم احساست خورد شه...

چمیدونم،بیکار بودم گفتم بیام بنویسم...حوصله ندارم اصلا هم حالم خوب نیس...

**دلم میخواد این تردیدو برطرف کنی با کارات...طوری که دیگه حتی نتونم بگم باورت ندارم...طوری که بزنم تو دهن هرکی گفت تو دروغ میگی...میدونی که حرف کیا نفوذ داره روم...پس خودت کمکم کن...تا بتونم این دهنا رو ببندم...**

اعصاب ندارم...اه...مرده شور هرچی شک و تردیده ببرن...

به جون.... اگه خصوصی بذارین نه آپ میکنم نه جواب میدم...

ببخشید...تند رفتم...اما خواهشا خصوصی نذارین، کهیر میزنم...

نزار که از سکوت تو پرپر بشن ترانه ها، دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها، چیزی

بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره، کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 0:9  توسط فاطمه...  |